بسم الله الرحمن الرحيم
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ
هر کسي مزه مرگ را مي‌چشد

ياد آن روزهايي که در تهران دانشجو بودم و در اوقات فراغت هم کار مي کردم تا آغازگر زندگي باشم و کار و تلاش براي زندگي را بياموزم. روزهاي خوب و شيريني بود. بدون هيچگونه نگراني و اضطراب درس مي‌خواندم، کار مي کردم و گاهي نيز واليبال بازي مي‌کردم. هرچي باشه مي گن که واليبال تو خون مردمان ترکمنه. هر موقع مي رفتم که در سالن ورزشي واليبال بازي کنم همه مي‌گفتن که پسر عموي غياث اومد. هرچند من پسر عمومي واقعي غياث نبودم، ولي نوعي حرف مي زدم که همه فکر مي‌کردند که من پسر عموي غياث هستم. چون من هم بازي کن سرعتي بودم و فاميلي من هم با فاميلي غياث يکي بود "صحنه". يادم مياد يکي از همبازيام هميشه به من مي گفت من افتخار مي کنم که با پسر عموي غياث تو يک نيم بازي مي کنم. البته تيم ما يک تيم دانشگاهي بود ولي با اين وجود بچه هاي با علاقه و با استعداد بالا در اين تيم بازي مي‌کردند. گاهي براي انجام امور بانکي به يکي از شعب بانک ملي مي رفتم و يکي از کارمنداي اون شعبه که مازندراني بود مي گفت، آقاي صحنه بيا نرو تو صف، هر چي باشه فاميل غياثي و من عاشق بازهاي اون بودم. البته اون بازي غياث را در شمال ديده بود.
بگذريم، خرداد 83 بود که از خانه زنگ زدن و گفتن که غياث تصادف کرده. غياثي که بهترين بازيکن روي تور بازيهاي آسيايي هيروشميا در سال 1992 شده بود. يک لحظه به خودم اومدم و ديدم که چه اتفاق .... . نمي دونم چي بگم. واقعا مونده بودم که چکار کنم. تنها کاري که ميکردم همش مي پرسيدم چي شده، چطوري شده، حالشون چطوره، کجار هستن و ... .
متأسفانه شنيدم که جوان جوياي نام و محبوب آق قلا، ميکائيل يلمه در همان لحظه به ديدار خدا رفته بود. روحش شاد. ميکائيل از دوستان من بود. او که درخشش بازيهايش را تازه شروع کرده بود و يکي از نامداران ديگر ديار ترکمن شده بود زود با واليبال، با دوستان، با افتخارات، با خانواده، با دنيا خداحافظي کرد. ميکائيل جان روحت شاد.
اما در تهران چه مي گذشت. خبر رسيد که غياث الدين را به بيمارستان مهر آوردند. بيمارستاني که در نزديک محل کار من بود. اولين کار که کردم يک عکس رنگي از غياث تهيه کردم و همش به اين عکس نگاه ميکردم. تنها دلخوشي من بود. وقتي کمي آروم شدم به بيمارستان مهر رفتم. ديدم که اين سرور و سالار و افتخار آفرين ترکمن صحرا، اين جواني که با پرشهاي معروف خود دل هوا را مي کند و بر بالاي تور واليبال مي ايستاد و وقتي دفاع روي تور حريف به پايين ميومد ضربه محکم خود را نثار مي کرد، اين جواني که گاهي قبل از حرکت و پرش حريف توپ را زير پاي اون به صدا در آورد، امروز بر روي تخت بيمارستان دراز کشيده و چشمهايش تا نيمه باز نمي شود. او صدايش در نمي آمد. او روي تخت بيمارستان مقاومت مي کرد. ناگهان از ناراحتي زدم زير گريه، نمي تونستم جلوي خودم را بگيرم. واقعا ديدن اين معصوميت وجود ادم را به لرزه درميآورد.
بگذريم، تمام بازيکنان نامدار تيم واليبال ايران از تيم ملي تا تيم‌هاي شهرستاني براي ديدن غياث ميامدند. مسئولين فدراسيون واليبال مي‌امدند. اما در آن طرف آشنايان غياث مضطرب و نگران به دنبال راه کار مي‌گشتند. در يک سو "سينا صحنه" را مي ديدم که در تلاش بود تا غياث را به آلمان منتقل کند تا در آنجا مورد مداوا قرار بگيرد. ولي دکتر مي‌گفت که هر گونه حرکت يعني مرگ. از مسئول مستقيم بخش پرسيدم که حال غياث چطور است؟ گفت که تا حالا مونده بخاطر توان و قدرت بدني بالاي اوست. يکروز ديدم که اشک از چشمان غياث جاري بود. علا را جويا شدم و فهميدم او به جاي اينکه نگران حال خود باشد به طريقي که مي تونست از حال حاج خوشگلدي که در آن زمان در بيمارستان امام بود و از حال ميکائيل خبر مي‌گرفت. او گريه مي کرد و مي گفت که مسئول اين حادثه من هستم.
ولي غياث عزيز، تا سالاري، تو سروري، تو محبوب همه دل ها، تو که در اين شرايط دردناک به فکر دوستاني چرا؟ چرا؟ تو که گناهي نداري. حادثه است. اتفاق است. خدا خواست. مالک خواست. اون رحمان خواست. هيچ کس تو را مسئول نمي داند.
به هر حال غياث در اين شرايط گريه مي کرد و خود را مسئول مي دانست. ديدن اشکان غياث باعث شد که باز اشک از چشمانم سرازير شود. نمي تونستم تحمل کنم و از بيمارستان رفتم بيرون.
اما خبر تلخ ديگري رسيد. آن مرد لحظه ها و غم ها و شادي ها که بسياري از واليباليست هاي منطقه زير دستان او نمو پيدا کردند و بر روي تورهاي واليبال مي درخشيدند نيز خداحافظي کرد. حاج خوشگلدي روحت شاد. حاج خوشگلدي دوستت داريم.

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.

(اردوی تیم والیبال امید گلستان قبل از اعزام به رشت-
ایستاده از چپ: مرحوم غیاث الدین صحنه(سرمربی) -عبدا.. ناظری-جلال الدین قلیچ راد- میرزایی-حمید چوگان-مرحوم میکائیل یلمه-
مرحوم حاج خوشگلدی صحنه(مدیر فنی)-نازمحمد واحدی(سرپرست)
نشسته از چپ: عبدا.. آذر-جمال الدین کنعانی پور- حکیم آرخی-کاکش آزمون-میکائیل تاجر-امین حسن زاده)

اما چند روز ديگر نگذشت! غياث نيز نمي خواست از دوستان خود دور بماند. غياث نمي خواست بدون دوستان خود زندگي کند. غياث مي خواست از دوستانش معذرت خواهي کند. غياث مي خواست به دوستانش بگويد من شما را دوست دارم. من را ببخشيد. دردهايتان را به جان مي خرم. گريه هايتان را به جان مي خرم. غصه هايتان را به جان مي خرم. شما بمانيد. شما بمانيد تا بر چشم بچه و مادران و پدرانتان اشک جاري نشود. شما بمانيد تا من برم. من برم تا شما زندگي کنيد. زندگي کنيد....
اما غياث در اين زمان که تو زمزمه عاشقانه سر مي دهي بچه هايت در بغل مادرش اشک مي ريختند. مي دونم که تو به فکر آنها هم بودي. ولي من ميديدم که زنت فرياد ميزد اجازه دهيد تا من غياث را ببينم. ولي با اون وضعي که داشتي آيا مي شد که تو را به شريک زندگيت، به يگانه منجي‌ات، به سالهاي زندگيت، به مادر شکوفه‌هايت نشان داد. غياث تو رفته بودي و همه گريه مي‌کردند. غياث خيلي سخت بود. غياث تو باور مردم بودي، تو .. تو گل بودي
تا آخرين لحظاتي که غياث را با ماشين آمبولانس به گرگان منتقل کردند بالاي سرش بودم و اشک مي ريختم. غياث به ديار خود برگشت و در جمع مردم خون گرم و عاشق به خانواده خود، با والدين خود، با برادران خود، با مردم خون گرم و با بچه‌هاي خود خداحافظي کرد. غياث روحت شاد. غياث منتظر روزي هستم که کيوان عزيزت، پاره تنت، آقاي خونت بر بام آسيا و جهان رفته و با ضربات محکم خود يا تو را هميشه در زمين واليبال زنده کند.
خداحافظ غياث